<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>دلنوشته های غیر منتظره</title>
	<link>https://delnvq.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://delnvq.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Mon, 05 Oct 2026 00:52:54 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>لبخندهایی که تا ابدیت ، در آرزویشان می مانم</title>
		<link>https://delnvq.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://delnvq.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Mon, 05 Oct 2026 00:48:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در حالی دارم بعد از مدت ها اینجا می نویسم که اولین بارون پاییزی باریده.با رعد و برق های شگفت انگیز.تمام شش ماه اول سال،به خونه نشینی و دعواهای شدید با بابا، سپری شد.اوضاع خوبی ندارم و حتی از نظر مالی،چنان در مضیغه هستم که فقط گریه می کنم و زار میزنم.توی این مدت،بابا فقط برای خواب میاد خونه و اونم سا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><strong>در حالی دارم بعد از مدت ها اینجا می نویسم که اولین بارون پاییزی باریده.با رعد و برق های شگفت انگیز.تمام شش ماه اول سال،به خونه نشینی و دعواهای شدید با بابا، سپری شد.اوضاع خوبی ندارم و حتی از نظر مالی،چنان در مضیغه هستم که فقط گریه می کنم و زار میزنم.توی این مدت،بابا فقط برای خواب میاد خونه و اونم ساعت دوازده شب،در حالی که فقط سایه اش روی قالی های کرم رنگ پذیرایی می افته و حتی قیافه و صداش رو هم یادم رفته و مطمئنم که زیر سرش بلند شده و شلوارش دو تا شده و ج.اد.و ج.م.ب.ل های عمه های ف.ا..ح.ش.ه، اثر کرده.در حد خیلی محدود و بخور و نمیر و خیلی زجر آور و البته به زوررررررر،برای خونه ،چیزی میخره و همه چیز خیلی سخت و غیرقابل تحمل داره سپری میشه.شاید تنها چیزی که تا حالا باعث شد که دچار خودفن.اییی نشم،اون قرص هایی بود که لیلای خوشگل و قشنگ و عزیز و نازنین،برام نوشت و از همین تریبون،صورت مثل ماهش رو میبوسم و تا همیشه ازش بابت این لطفی که کرد ممنونم... خلاصه که خیلی دلتنگم و در عذابم... نمی دونم هنوز هم کسی،منو و وبلاگم رو یادش هست؟؟؟</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://delnvq.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>XX</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرا؟</title>
		<link>https://delnvq.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://delnvq.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 00:58:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[واه! چرا وبلاگم رو حذف کرده بودن؟
دوباره ثبت کردم :(
پ.ن: قره بالای عزیز، خوبی؟ ❤️ همیشه به یادتم قشنگم❤️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><strong>واه! چرا وبلاگم رو حذف کرده بودن؟</strong></p><p><strong>دوباره ثبت کردم :(</strong></p><p><strong>پ.ن: قره بالای عزیز، خوبی؟ ❤️ همیشه به یادتم قشنگم❤️</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://delnvq.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>XX</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>